فرصت نشد انرژی خوشحالیم تخلیه بشه!!هنوز می خواستم تو دفتر زیبایی ها و پاکی ها سادگی هام هک کنمش با کلی ذوق........فعلا که نشد...حالا تو اون جا فرصت مبشه می نویسم..
کلاس زبان فرانسه میان ترم!!!وای فکر کردم کتبیه دیدم شفاهی و صحبتیه!!
شب رفتم خونه گیر بازار چک و حساب کتاب!!
رفتم خونه حامد...صبح شد...
رفتم کوه و دره ماشین کلاچ خالی کرد!!!تو شیب ۳۰درجه!!هم رفتن به بالا هم پایین اومدن ..
ترمز خالی کرد!!!( از حق نمی گذرم خیلی خوش گذشت)
گوشی موبایلم رو گم کردم!!!( قضا بلا بود....چه می دونم دیکته اش چیه)
اومدم خونه مادر بزرگم رفته بیمارستان!!!
الانم که اینجام!!کلی هم گزارش کار رو دستمه که باید بنویسم!!شب هم دوست دارم برم یش مادر بزرگم!
فردا هم جلسه با مدیر گروه دارم که واسه اونم خودمو آماده نکردم!
الان که پیش مادر برگ بودم داشت اینا رو زیر لبش زمزمه می کرد:
الله تویی ملک تویی دانایی دستم بگیر در این شب تنهایی.....
خدای من خدای من بشنو تو ناله های من....
هر چه کند خدا کند حضرت مصطفی کند
ما همه رو به حق کنیم حق نظری به ما کند
پ.ن ۱ ...)سه نقطه( ته بیت یعنی این که نمی تونستم بشنوم
پ.ن۲ مادر بزرگم ۹۵ سالشه)ماشا الله
پ.ن۳ در اولین فرصت باید دفتر پاکی ها رو هک کنم
پ.ن ۴ دعا یادتون نره