کريسمسم با اين احوال!!!!!
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠  

الان سرم خیلی درد می کنه ولی باید برم سر کلاس!!حوصله هم ندارم ..نمی دونم چکا کنم...زنگ زدم به این خل و چل خوابه گوشیشو بر نمی داره!حوصلم سر رفته بود دلمم واسش تنگ شده ...البته خودم ۲ ۳ ساعت پیش بهش گفتم زنگ می زنم اگه بیدار بودی بیا دانشگاه وگرنه خب بخواب!!حالا هر چی گوشیو نگه داشتم برنداشت...

فکرشو می کنم خوابم میگیره که تا فردا شب یه سره کلاس دارم..یکی درمیون هم دو در کنم خودش کلیه!واسه هیچ کدومم آماده نیستم..ولی مجبورم برم هفته پیش دسته جمعی همه رو دو در کردم....

بگردم دور شهرایم بگویم

زنم چنگی به چنگ تار مویت

ز تار موی تو چنگی بسازم

ببارم اشک و آهنگی بسازم

بنالم همچو

یه آهنگی بسازم تاش نباشه

بخونم من به آهنگ دل خویش دل پیر و جوون را من کنم ریش

چنان گریم که سنگ از غم بناله

به آهنگ دل تنگم بناله



 
خدا بيامرزدت
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦  

مادر بزرگ روحت شاد

چهار شنبه طبق روال اول صبح کلاس حاظری رو زدم و رفتم بیمارستان...مادر بزرگ دیگه حالش خیلی خوب شده بود بچه هاش همه از همه جا جمع شده بودند ...می خندید خیلی شیرین .صحبت می کرد..از ICU خسته شده بود..مثل قدیما امر و نهی می کرد ..ظهر شد خیالم راحت شده بود یاد تولد مجید افتادم زنگ زدم به حامد بیاد دنبالم بریم کادو بگیریم...همه جا تعطیل بود اومدم خونه یه استراحتی بکنم بعد از ظهر هم دو تا کلاس داشتم ..خیلی خیلی خسته بودم خوابیدم ...صدای تلفن بیدارم کرد حامد بود ...

حامد : پاشو بریم خرید..

وای کلاسم هم که پرید قرار بود یکیو برم دومی رو نرمبهش گفتم باشه رفتم بالا داشتن از مامان بزرگ صحبت می کردن که دارن بهتر میشن از همون چیزایی که خودم دیده بودم..حامد اومد رو رفتیم کادو گرفتیم تا ۹ هم جاسمین بودیم..برگشتم خونه که با بچه ها برم بیمارستان که اونا رفته بودن!!! مامان گفت من اونجا بودم خدا رو شکر خیلی خوب بودن ...

صبح شد ..داشتم از خونه می رفتم بیرون یادم اومد که با کفش اسپورت دردسر دارم برم تو ICU کفش راحتی پوشیدم ...ساعت ۷ و ۱۰ کلاس داشتم ۷ رو می خواستم برم ۱۰ هم فقط برم حاضری بزنم....

(دانشگاه)کلاس ۷ و نیم تشکیل نشد....خواستم سریع برم بیمارستان که امین(از دوستام که هم اسممه) گفت شب داره میره خواستگاری یه کم کار داره ..باهاش رفتم برگشتم دیر شده بود گفتم اول حاضری بزنم بعد میرم...دکتر مهرشاد گفت بمونی بهتره امروز درسش مهمه !!شد ساعت ۱۲!!!!!!۱۲ و نیم رسیدم بیمارستان مثل همیشه با روش های خاص همه ی نگهبان ها رو دور زدم بدو خوشحال رفتم بخش!!دایی رضا نبود !!دایی عظیم اونجا نشسته بود!! خوشحال گفتم:

 امروز کفش راحتی پوشیدم که راحت برم داخل اتاق!! مادر بزرگ بهترن کی مرخص میشن؟!!!

دایی هیچی نمی گه بعد یه کم سکوت :دایی جان همه تلاششون و کردن تو هم کردی خیلی زحمت کشیدی!!

می پرم وسط حرف دایی :‌نه بابا همش وظیفه است

دایی منو بغلش می گیره و میگه: دیشب مثل اینکه حال مادر بد شده و دکترا تلاششونو کردن ولی فوت کردن!

باورم نمیشد گفتم :مادر بزرگ که خوب شدن .بدو به سمت ICU رو تخت مادر بزرگ یکی هست با دقت که نگاه می کنم یکی دیگه اونجاست!شوکه شدم بغض دارم دلم می خواد گریه کنم ولی اشکم نمیاد!!~!پرستاری که خیلی مهربون بود همیشه بهم اجازه می داد از در رفت و آمد دکترا مادر بزرگم و ببینم و برم داخل بهم تسلیت گفت و پرسید آوردین....مونده بودم چی میگه!!پرسیدم چیو!؟گفت داییتون رفتن واسه تسویه و کارای اداری.......تازه دوزاریم جا افتاد چرا دایی رضا نیستن ....فهمید که تازه من فهمیدم ......انترن اونجا که اونم خیلی خوب بود از اونور اومد و گفت: دیشب ساعت دو شب یهو حالشون خراب شد و ساعت ۳  ۴  تموم کردن خدا رحمتشون کنه...

شبش ساعت ۱ همه آشنا ها میرن از بیمارستان و دایی صبح بعد اینکه بلیط برگشتش رو okمیکنه میره بیمارستان ساعت ۹ می فهمه!!

داشتم به این فکر می کردم که چی شد که صبح نیومدم بیمارستان...~!~!!

فردا هم سوم هستش...هر کی به این جزیره اومد واسه شادی روحش یه صلوات بفرسته و اگه تونست یه حمد و سه اخلاص بخونه

مرسی ممنون



 
چرنديات شبانه
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳  

ساعت یک و ده دقیقه شبه (شایدم صبح)

از خواب بلید شدم درست و حسابی خوابم نمیاد..اومدم بگم خدایا مادر بزرگ و راحت کن اصلا دوست ندارم تو اون وضیتت ببینمت فکر کنم خودت بیشتر دوست دشته باشی....

نه خدایا این چه حرفیه من می زنم!!!!

خدایا هر چی کی می دونی بهتره همونی که واسه مادر بزرگ بهتره بودن یا نبودن فقط راحتی اونو ازت می خوام و آمرزشش...

خیلی سخته انتظار عزراییل رو کشیدن !یه کم بیشتر فکر کنی می بینی هیچی هیچ ارزشی نداره بور کن...صبح یه ساعتی تو ICU بودم وای از دست این تی وی لی سیون بس که این فیلم های تخیلی ماه رمضونی (جدیدا غیر ماه رمضونی)نشون میده..۴ نفر رو تخت خوابیده بودن هیچی به هیچی ..هیچی متوجه نبودن ..اصلا بودن یا نبودن!!!(معنی بودن چیه؟نسبیه؟)خدای من یعنی زندگی اینه؟حالا این نه ۲۰ سال کم و بیشتر/ بهتر و بدتر/ خوب و بد /دکتر و مهندس و بی سواد؟/مایه دار و بی مایه/بزرگ و کوچک..خدای من اینا همه میشن هیچی مشون مثل هم ...میدونی هر کدوم چند لحظه ای تفاوت دارن با اون دنیا!(مثل خانومی که دیشب تقریبا ۲۴ ساعت پیش بعد ۲ بار بازگشت رفت)این رفت به معنی اینه که دیگه رفت زیر خاک دیگه دوباره دیده نمیشه دوباره نیست نیست نیست نیست...پس کجاست؟به این فکر می کردم تفاوت منو اینا چیه؟من چقدر فاصله دارم ....

پ.ن ۱ چند وقته آهنگی که من واسم فرستاده می گوشم (از فرهاد خارجکیه می خونه نرم آروم)

پ.ن۲...بزرگترا بیشتر تجربه دارن؟؟بیشتر دیدن حتما!!



 
ICU
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢  

ICU

از بیمارستان میام...حس و حال هیچ کلاسی ندارم..چه برسه به جای دو نفر..خیلی اتفاقات دیگه هم همزمان شده با این جریان...........صبحی رفتم سر کلاس و حاضری رو زدم دودر کردم و بقیه رو هم نرفتم.....فردا هم کلی گزارش کار دارم و کلاس هنوز نمی دونم می رم یا نه ولی اصلا حس نوشتن ندارم

آسمون بغضشو خالی می کنه آدم و حالی به حالی می کنه کوچه ها رنگ زمستون میگیرن



 
هيچ مدل حوصله هيشکی و ندارم!!!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱  

الان از بیمارستان میام...هر لحظه دکترا یه چی می گن!!!

حوصله هیشکی و هیچیو ندارم.....گوشیم که پیدا نشده ..خط اتاقمو هم فقط واسه اینکه شاید نصف شب خالم زنگ بزنه نمی قطعم....به هیشکی دیگه نمی جوابم

مهرنوش خانوم نوشتی که تو این گیری ویری چه جوری به روز می کنی....باید بگم گاهی وقت ها چیزای عجیب و غریب شاید یه کم آدم رو  آروم کنه...تازه شم اینجا یه جزیره عادی نیست اینجا .....هست........

..از بعضی دوستام خیلی بیشتر از این انتظار داشتم نگو بی خود بوده........



 
الله تویی ملک تویی دانایی دستم بگیر در این شب تنهایی
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۸  

فرصت نشد انرژی خوشحالیم تخلیه بشه!!هنوز می خواستم تو دفتر زیبایی ها و پاکی ها سادگی هام  هک کنمش با کلی ذوق........فعلا که نشد...حالا تو اون جا فرصت مبشه می نویسم..

کلاس زبان فرانسه میان ترم!!!وای فکر کردم کتبیه دیدم  شفاهی و صحبتیه!!

شب رفتم خونه گیر بازار  چک و حساب کتاب!!

رفتم خونه حامد...صبح شد... 

رفتم کوه و دره ماشین کلاچ خالی کرد!!!تو شیب ۳۰درجه!!هم رفتن به بالا هم پایین اومدن ..

ترمز خالی کرد!!!( از حق نمی گذرم  خیلی خوش گذشت)

گوشی موبایلم رو گم کردم!!!( قضا بلا بود....چه می دونم دیکته اش چیه)

اومدم خونه مادر بزرگم رفته بیمارستان!!!

الانم که اینجام!!کلی هم گزارش کار رو دستمه که باید بنویسم!!شب هم دوست دارم برم یش مادر بزرگم!

فردا هم جلسه با مدیر گروه دارم که واسه اونم خودمو آماده نکردم!

الان که پیش مادر برگ بودم داشت اینا رو زیر لبش زمزمه می کرد:

الله تویی ملک تویی دانایی      دستم بگیر در این شب تنهایی.....

خدای من خدای من  بشنو تو ناله های من....

هر چه کند خدا کند حضرت مصطفی کند

ما همه رو به حق کنیم حق نظری به ما کند

پ.ن ۱ ...)سه نقطه( ته بیت  یعنی این که نمی تونستم بشنوم

پ.ن۲ مادر بزرگم ۹۵ سالشه)ماشا الله

پ.ن۳  در اولین فرصت باید دفتر پاکی ها رو هک کنم

پ.ن ۴  دعا یادتون نره



 
آسمون بی ستاره روشن می مونه؟ می مونه
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٥  

الان خیلی خوشحالم دقیقا همین الان...

وای خدا یا چه حس خوبی دارم ..چه همه انرژی دارم

خدایا تو این حس می گم چقدر دوست دارم واقعا به این آرامش و حس نیاز شدید داشتم ....

نشسته ام  باز کنار تو اومدی سراغم

 نگاه تو روشن شبای بی چراغم

صدای من وقتی قصه داره

که رنگ چشم تو غصه داره

شب منو تو باز دوباره انتظاره

نگاه تو رنگ بوسه داره

لبای من گرم و بی قراره

سکوت شب یه آسمون و یک ستاره

بارونه گل شد خواب ستاره

به انتظار بغض ابر پاره پاره

تا قلب آسمون می بارم با تو تنها

فصل من و تو باز رسیده روی ابرا

کنار تو آروم میام پا می زارم

چراغی تو دست شبا جا می زارم

که روشن بمونه آسمون بی ستاره

به شوق تو عهدی با چشمات می بندم

دوباره به این عشق به این دل می خندم

.....



 
تولدی تاريک نه شايد اون قدی که فک کنی...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢  

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود

ای برگ ستم دیده ی پاییزی آخر تو زگلشن زچه بگریزی

روزی تو هم آغوش گلی بود دلداده و مدهوش بودی

ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا  که زنده ام

در گل نه صفایی باشد نه وفایی جز ستم ز دل نبرده ام

تا ساعاتی دیگر تولدم مبارک به همین سادگی...دیدم فقط الان وقت دارم بیام اینجا بگم

پ.ن...سامه خیلی دوست داریم ها ..دلمون تنگته ها..هر جا هستی خوش باشی خوشحال (چند وقت پیش خنده هاتو حس می کردم خوشحالم)

پ.ن ..من...تو هم خیلی ماهی ..خیلی تو رو هم دوست دارم...آدم چقدر خوبه دوست خوب داشته باشه

پ.ن هنرپیشه گل تو رو هم دوست دارم دوست گلم ..تو هم امشب تو تولدم هستی...

پ.ن مرسی صدف گلم از اینکه به یادم بودی دووست مهربونم

........و و و و و کلی پ.ن دیگه که نمی گم