از سیمای پایتخت تا آب کویر!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  

امروز ١١ بهمن

چند وقته می خوام بیام اینجا یه گزارش خشک و خالی بدم از اتفاقات این مدت که هنوز فرصت نکردم تا امروز

۶ بهمن شد و من رفتم ساختمان جام جم اونم درب بلال...به سختی هر چی تمامتر وارد ساختمان شدم که وارد شدن به این ساختمان از١٠٠ تا پایگاه نظامی سخت تر بود،اسمم تو لیست ورودی ها نبود،تو کیفم پر فیلم هایی بود دیشبش از پدرام گرفته بودم(البته وقتی رفتم بیرون بندازم دور یادم اومد که تو خونه جا گذاشتمشون) بود،باید از لای دستگاه رد می شدم...خلاصه با نیم ساعت تاخیر وارد شدم و طبق روال همیشه کارم باید یه جور دیگه پیش بره رفتم سراغ خانوم منشی و ه فیلم بازی کردمو بدون نوبت رفتم مصاحبه!

از مصاحبه بگم که خیلی خوب جواب دادم....اینقده فک زدم که آلبوم مدارکمو یادم رفت نشونشون بدم!از زبان فرانسه و انگلیسی ولی گفتم که انگلیش رو پرسید و فرانسه رو بی خیال شد!منم دیدم اینجوریه کلاس زبان فرانسه رو بیشتر گذاشتم .یه برگه امتیاز دهی هم از خانوم منشی کش رفتم ببینم اینا چه جوری امتیاز میدن!

از این که هنوز تهران نرسیدم جناب مهندس!(آقای رئیس شماره ٢)هی تماس می گرفتن که تموم نشد که برگردم!و بتا به همین دلایل مجبور شدم خیلی زودتر از موعد برگردم و دوستای خوبمو نبینم!

از ساعت ٧  پنج شنبه که رسیدم به ولایتومن اومدم شرکت و از اون روز تا حالا هر تا ١٢ شب در این مکان مقدس مشغول انجام کارا بودیم که این آقایون بازرس که از مدیریت پایتخت تشریف آوردن ایراد نگیرن...(الانم اتاق روبه رو نشستنو دارم بررسی می کنن که من اینجا دارم بلاگ نویسی می کنم،خب دیگه کارا تموم شده و باید ببینیم آقایون چی می گن)

کارایی که اینقدر بی خوابی و خستگی کشیدیم به اسم همه تموم شد جز من!علتش رو نمی دونم!شاید چون اینجا زسمی نیستم و تعریف از من هیچ منفعتی نداره!(خدا داند!)

از اینجا بگم که قبل سفر به پایتخت رئیسان نظر میدادن و البته هنوز میدن که طرح اینه که من اینجا موندگار بشم..حالا چقدرش عملیه خدا می دونه! بعضی وقت ها می گم نکنه از اینجا رونده از اونجا مونده بشم:نیشخند و صد البته همیشه به این اعتقاد دارم که:

هر وقت موقعیتی  رو از دست بدم موقعیت بهتر منتظر منه!

اینم سرگذشت ما!:

استاد منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست . متن زیر داستان کوتاهی از اوست.

                   
 
 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

 

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

 

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

 

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!




 
صدا و سیما
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  

۶ بهمن ساعت ١ ظهر خیابان ولیعصر، ساختمان جام جم.گفتن تشریف بیارید حالشو ببرید.

تو شرکت که این روزا خیلی خیلی سرم شلوغه...چند تا کار رو هم شده و همزان باید پیش بره که تو این آشفته بازار خدا بخیر کنه..و باز من هر چقدر سعی می کنم که به این نتیجه نرسم دوباره می رسم که هر چقدر دودره باز تر باشی و ....بیشتر تحویلت می گیرن و مایه تیله بیشتر گیرت میاد.



 
قبولی دوباره کتبی صدا سیما
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸  

نتایج کتبی صدا سیما رو زدن و من مثل دفعه قبل قبول شدم.....دوباره مصاحبه!



 
آذر
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  

برای دوست خوبم که الان تو بیمارستان هست دعا می کنم.ان شاء الله که هر چی زود تر خوب بشه

فرانسه رفتن من هم داستانی شده هاااااا

شنبه می خوام اگه بشه برم دیگه شرکت رو به ثبت برسونم ،

 



 
خونه مجید
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  

یک شب  گرم و تب آلود آمدی از شهر باران
ناگهان از هر جوانه گل بر آمد چون بهاران
ای تو از نسل بهاران ای امید سبزه زاران
ای صدایت پاک و معصوم چون سرود چشمه ساران
ای نگاه تو همیشه مثل دریا بی کرانه
ای بلند گیسوانت خوش ترین شعر شبانه
ای که نامت در زمانه گشته در خوبی فسانه
کرده اینک در دل من آتش عشق تو خانه
ای که نامت بر لب من
معنی خوب سرودن
خوش ترین ایام عمرم لحظه های با تو بودن

 

خیلی دلم واسه این تریپ آهنگ هایی که خیلی خیلی می گوشیدم تنگ شده امشب تو خونه مجید فولدر هایی که به نام من بود دارم می گردم...چقدر این چیزایی که می بینم دوست داشتم و دارم.....

همچتان هم تو شرکت سرم هر روز شلوغ تر از دیروز میشه...پولی که نمیدن ...میبینن کارگر هر روز ماموریت مفت ...همین جور بار گیری می کنن منو...(چشمک)فقط جاتون خالی خیلی خوش می گذره ...خیلی دوست دارم این ماموریت ها رو ...نقطه به نقطه منطقه رو دارم می شناسم...با آدم های جدید با تجربیات جدید آشنا میشم...از کارم واقعا لذت می برم با اینکه پولی چیزی گیرم نمیاد.....یه روز میری نقطه صفر مرزی ،یه روز با یه پیره مرد مولتی میلیاردی آشنا میشی که وسط بیابون کشاورزی میکنه و از زندگی لذت می بره...یه خونه وسط باغش با اون سگ باحالش......و خیلی از روزهای شیرین دیگه..

شاید این روز ها بهترین روزهای زندگیم باشه....البته شاید...حواسم فقط به نصب و راه اندازی این چیزاست که کارم و خوب انجام بدم ..ماموریت های ٣ ۴ روزه رو یه روزه انجام میدیم...شاید کمتر بهش بهت به....فکر می کنم...

کاش بشه که تلفن رو هم بندازم دور خیال خودمو راحت تر کنم....هر جا جا می زارمش زیاد اصراری به پیدا کردنش ندارم

دیگه کم کم از جزیره تنهاییم(طبقه پایین خونه اتاق متروکه) اومدم بالا...زیاد مهم نیست پایین باشم،یا بالا...فقط اتاق سرد باشه...اون قدر سرد که ....

سراغ کامپیوترم نمیرم(خیلی  خیلی کم میرم)....با همین لپتاپ شرکت ور میرم

با کلاس زبان سرگرم شدم کم و بیش

این بود کل اتفاقات این یه ماه گذشته تقریبا.



 
تولدم مبارک
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  

تولدم مبارک

هنوزم سرم تو شرکت خیلی شلوغه...جا واسه نشستن پیدا نمیشه...وقت هم نمیشه درست و حسابی اینجا بنویسم.زبان هم که نمی تونم بخونم..نتیجه اینکه اینجاکلا اره وقتم حیف و میل میشه

 



 
فردا؟
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  

فردا دوباره باز تولدمه....حالا اگه شد فراموش کنم!

امروزم که  تو همین ساختمان جدید موندیم...ولی اصلا من دوست ندارم اینجارو....

داره یه کارایی میشه که احتمال داره بریم یه گوشه دنج دیگه...آخهاینجا مه هستیم خیلی شلوغ پلوغه و رفت و آمد زیاد داره...مثل اتوبان تهران کرج...

امروزم واسه  ارشد ثبت نام کردم..مهندسی برق و رشته دوم هم مهندسی ابزار دقیق..امسل مهندسی مکترونیک رو زیر مجموعه برق گذاشتن...



 
قسمت جدید تو شرکت
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  

دلم چیزای خوب خوب می خواد...

امروز اسباب کشی کردیم تو شرکت به یه قسمت جدید و شلوغ!از جزیره اومدیم بیرون...اطلا اینجا رو دوست ندارم

الان فکر کنین من لپتاپم رو پامه دارم وبلاگ آپدیت می کنم...در اولین فرصت ماجراهای جدید رو می نویسم



 
فرانسه کشور مورد علاقه من
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩  

دیشب اصلا حس خوبی نداشتم....

نبسته ام به کس دل ،
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
، رها رها رها ، من
ز من هر آکه او گل ،
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
، از او جدا جدا ، من
نه چشم دل به سوئی ،
نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی ،
به یاد آشنا ، من
ستاره ها نه افتم ،
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ،
هوای گریه با من

ادامه پست دفعه قبل رو حوصله ندارم کامل بگم و فقط خلاصه وار اتفاقات رو میگم

تهران که رسیدیم :

اول مهر عروسی یکی از بهترین های زندگیم رفتیم،شاید بهترین اتفاق ممکن افتاد

4 و 5 مهر یه دوره آموزشی داشتم که یه سری از اتفاقات عجیب اینجا رخ داد،این دوره واسه من خیلی خوب بود،در پایان این دوره که اینجانب شدیدا خودمو خوب و راغب نشون دادم، قرار شد تا ماه فوریه دعوت نامه فرستاده بشه وبنده به فرانسه، کشور رویاییم برم.(فعلا که شرکت ما هزینه ای رو متقبل نشده)

همین جور که گفتم اینقد خودمو راغب نشون دادم که این دوره تا 10مهر طول کشید........

فقط یه اتفاق عجیب رو میگم که وقتی از یکی از همکار های تهران میلشو گرفتم این میل رو من حفظ بودم!چشام گرد شد و دیدم چقدر دنیای ما کوچیکه.....می خوام به مهندس میل بزنم و بگم بیاد اینجا رو بخونه ..فکر کنم خودشم کلی بخنده...

پ.ن1 وضع این قراردادم هم خرابه...دارم یه کارایی می کنم.

پ.ن2 خدا کنه کارم واسه تهران جور بشه

پ.ن3 این جریان شرکت زدن من هم داره به تاریخ می پیونده.

 



 
عروسی....و ....
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  

سلام..

جمعه ٢٧ شهریور  جمعه ،یکشنبه  ٢٩شهریور  عیدفطر ،اول مهر چهارشنبه عروسی دعوت بودیم کرج،  ۵ و ۶ مهر هم یه دوره آموزشی بود تهران این شد که  جمعه ی ٢٧ شهرویور به جمعه ی١٠ مهرچسبید ...

جمعه اولی برو بچ و اهالی منزل رو راضی کردم که بریم سفر....این شد که صبح جمعه حرکت کردیم به سمت اصفهان ...(١٢ سال بود که نرفته بودم)خیلی از اصفهان خوشم اومد..خیلی خیلی خیلی...دو سه روزی رواونجا سر کردیم ...بارون ..طوفان ..زاینده رود خشک....

بعد هم ییهواومدیم تهران.....با کلی ماجرااااااااااااااا که بعدا میگم